www.arghanoon.com
در شب روشني از ريزش برف
با دل غم زده از هجرت گل
دست من در عجب از برف زمستان به دهان
بلبل از همهمه ي باد زمستان نگران
آسمان بي ابر است
و زمين يخ بسته ،
از غم حادثه ها مي لرزد
لقمه اي گشته زمين در دل برف
بچه ها مي نالند ، بچه ها مي گريند
زبري از روي زمين رفته دگر
كفشها سرسره هست
دستكشي نيست كه برفي بزنند ،
پوششي نيست كه رقصي بكنند
در پس خانه مستاجرها
برف خود نامرد است
رو سفيد است ولي دل تيره
در خم كوچه ي ما هم گذري نيست دگر
و من اينگونه در اعماق خيال
در پي واژه ي گنگي هستم ،
تا كه احساس مرا درك كند
كه نه شعر از هوس شهره شدن مي گويم ...
رند تبريزي
در سکوتی دلتنگ
در حصاری مستور
عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست
و هوس هوش مرا آکنده
با تمنای گناهی مبهم
مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :
تو چرا مثل عدم تنهایی؟
تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز
تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم
شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است
تو چرا تنهایی؟
واژه ها در به درند
ناتوانند به ادرک جنون
هیچ کس در این شهر
حس بی تاب مرا نیک نخواهد فهمید
که چرا اینگونه
داغ تنهایی یک آلاله
چشم پر عشوه گر یک نرگس
و غم شرق به غرب سوسن
بر دل گلشن من روییدست
دوست دارم که بگویم سهراب ،
زندگی رسم خوشایندی نیست
زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است
زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است
زندگی لذت یک فاحشه از ثانیه است
زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست
زندگی تلخترین لحظه ی یک مردودی است
آری آری سهراب ،
زندگی هر چه که هست
زندگی رسم خوشایندی نیست ...
رند تبریزی
خاطراتم آبی است
آسمان قفسم مهتابی است
واژه ها پوشالی
می خروشند به ادراک زمان
تا به فریاد انالحق برسند
یاد سهرابم من
یاد آن اشک و انار سرخش
"خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود"
لیک در باور خاکستریم
دختری تیره تر از خاک سیاه
حس بی تاب مرا پاک به اغما بردست
و در این پیکر سرد
جز پریشانی یک لاله ی سرخ
هیچ آهنگی نیست
و از آواز کلاغی که در این نزدیکی است
نفس باد صبا می گیرد
با خودم می گویم :
که چرا این دل بی تاب مرا هیچکسی وارث نیست
تا چنین باور آبی به قفس نسپارم ...
رند تبریزی
خاطراتم آبی است
آسمان قفسم مهتابی است
واژه ها پوشالی
می خروشند به ادراک زمان
تا به فریاد انالحق برسند
یاد سهرابم من
یاد آن اشک و انار سرخش
"خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود"
لیک در باور خاکستریم
دختری تیره تر از خاک سیاه
حس بی تاب مرا پاک به اغما بردست
و در این پیکر سرد
جز پریشانی یک لاله ی سرخ
هیچ آهنگی نیست
و از آواز کلاغی که در این نزدیکی است
نفس باد صبا می گیرد
با خودم می گویم :
که چرا این دل بی تاب مرا هیچکسی وارث نیست
تا چنین باور آبی به قفس نسپارم ...
رند تبریزی
hi.... webloge man sar bezanid >>>>>>>>>>>> www..arghanoon.com